تبليغاتX
دست نوشته های یک فلفل کوچولوی شیرین - به یاد شهرزاد

گلک نازنین... دیروز صبح وقتی اون خبر رو خوندم باورم نشد. یه اس ام اس دادم برای بانوی ماه و آب... جوابی نیومد. یکی دیگه... بازم سکوت... شمارشو گرفتم... بانو؟ خبر درسته؟ بانو پرسید: چی سانی؟ گفتم: شهرزاد... گفت:  شهرزاد چی؟ گفتم: رفت؟ بانو قطع کرد. بعد از چند دقیقه دوباره زنگ زد: گفت: آره سانی! شهرزاد برای همیشه خوابید...

گلکم دیروز وبلاگ مادر جلوی چشمم باز بود نوشته های شهرزادو می خوندم و اشک می ریختم. کار دیگه ای از دستم بر نمی اومد نه قدرت تلفن زدن داشتم (تلفن می زدم چی می گفتم؟) و نه میتونستم بیام اونجا و تسلی خاطرت بشم. این نوشته گوشه وبلاگتون که مدتهاست یاد تو و شهرزاد رو در دلم به مهربانی زنده می کنه رو خوندم...


ننه سرما خدا نگه دار
صدای پای بهار می آید
ننه سرما بخواب
سر وصدای آمدن پرستوها بی خوابت نکند
غنچه ها می خندند
سبز ها با آرزوهای زیبا می آیند
ننه سرما بخواب
ننه سرما
زنی در روزهای بهار می آید
او مادر است
مثل تو مهربان
نگران نباش او مادر من است
مثل بهار
سبز است... مهربان

 

فقط می تونم بگم نگران نباش گلکم... جای شهرزاد توی همون باغهای بهاری بهشتی امن و راحته و دیگه هرگز درد نمیکشه، دیگه راحت راحت نفس می کشه و نفسهاش هیچ وقت خسته نیست. یادش همیشه در دل همه دوستانش جاری و باقیه. فقط تو قوی باش و صبور که مادر از تو همینو میخواد...

 

چند تا از نوشته های شهرزاد رو به یادش مرور می کنیم:

 

عروسکم بخواب... روی بالش مخمل آبیت. بخواب... روی بالهای سفید کبوتران

تو این شبهای بلند... تو این آسمان سرخ بی ستاره... بخواب

دلتو بسپار به صدای تارم... به نوازش دستان دورم

به قلبم که لبریز از مهر توست

عروسکم بخواب

پشت پلک هات فرشته ها منتظرند

تا تو را با دستان مهربان خدا آشتی دهند

عروسکم بخواب...

 

پست روز بیستم اسفند 1384:

 

خودم را به باد سپرده ام

به این روزها

روزهایی که تند تند می دوند انگاری از ماندن وساکن شدن می ترسند

می خواهم بروم

همسفر باد شوم

از شمال به جنوب...

از شرق به غرب...

غربت  ماندن سخت آزارم می دهد

به او گفتم :...

این روزها بوی انتظار می دهد

بوی بنفشه...

بنفشه، غصه هایت... غم قصه هایت بوی خاک می دهد

اما

روحت  آسمانیست....

دیارم  غربت را چون تو

به من تزریق کرد

در ترک دیار م... بیا همسفر شویم

قلبم را به بی تو بودن

و شبهایم رابه بی ستاره گی

آراسته ام...

میل سفر دارم...میل سفر داری؟!

از میان تمام  داشتن های م ا ن

از میان تمام نداشتن های م ا ن

باد مرا ببر...

باد ما را ببر...

 

*******************

خودم را به  "ب ا د" سپرده ام

 

و این هم آخرین پست شهرزاد در روز پنجشنبه نهم آذر 1385 در وبلاگش. وبلاگی که دیگه هیچ وقت توسط شهرزاد مهربون قصه های هزار و یک شب به روز نخواهد شد...

سهم من است...
روزهاییست که در پیچ و خم تقویم زمانه
راه گم کرده است
نفس خسته ایی که نمیداند
دم و بازدم کدام است
آری سهم من است...
قطره خونی آلوده در آغوش یک همخوابگی خاموش
سایه ی فراموش شده بر دیوار خاکستری
وارث آسمان... با ستاره ی شکسته در دستانم
وارث زمین... با تقدیری لبریز از هوای کویرم
سهم من گم شدن در خود... در فریاد خسته ی روزگار است
مشتاق رفتنم... پر کشیدن در دیار رهایی

یادش به خیر و روحش آرام...

 

پیوست:

 

باز پاییز است
باز این دل از غمی دیرینه لبریز است
باز می لرزد بخود سرشاخه های بید سرگردان
باز میریزد فرو بر چهره ام باران
باز رنجورم ، خداوندا ، پریشانم
باز می بینم که بی تابانه گریانم

باز پاییز است
باز این دنیا غم انگیز است
باز پاییز است و هنگام جدائی ها
باز پاییز است و مرگ آشنائی ها .

« هما میرافشار »

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 11:16  توسط سانی  |