تبليغاتX
دست نوشته های یک فلفل کوچولوی شیرین
 

دزده و مرغ فلفلی

نویسنده: منوچهر احترام

 

توی ده شلمرود

فلفلی مرغش تک بود

یه ده بود و یه فلفلی

یه مرغ زرد کاکلی

یه روز که خیلی خسته بود

کنج اتاق نشسته بود

یه دزد رند ناقلا

شیطون و بدجنس و بلا

اومد و یه کیسه آورد

کاکلی رو دزدید و برد

تنگ غروب که فلفلی

رفت به سراغ کاکلی

نه آب بود و نه دونه بود

نه کاکلی تو خونه بود

داد زد و گفت:...

 

بقیه اش رو خودتون اینجا گوش بدید...

 

پیوست: فکر کنم شنیدن داستان برای هر سنی لذت بخش باشه. حالا ارمغان این داستان می خواد خنده کودکانه باشه یا ...!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 12:55  توسط سانی  | 

یه نفر چند ماه پیش 7 تا کتاب کامپیوتر آورد در خونمون و گفت این کتابا 24 ساعت بمونه مطالعه کنید. من فردا همین موقع میام اگر کتابها رو خواستید پولشو بدید اگه هم نیاز نداشتید کتابها رو می برم! هنوز که هنوزه بعد از چند ماه نیومده پول کتابا رو بگیره!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 10:33  توسط سانی  | 

تا حالا دفتر کاری داشتی که اینقدر بزرگ باشه که سَقفش آسمون و کَفِش زمین باشه؟  بتونی کیلومترها مستقیم در طولش راه بری  و تصمیم های مهم بگیری؟ در مورد چاپ کتابتو و پروژه هات با همکارت حرف بزنی؟ توی این دفتر کار به این بزرگی، همه چیز هم باشه از باغبون گرفته تا رستوران و مطب دکتر و ماشین و پلیس راهنمایی و رانندگی و انواع و اقسام آدمها و درخت و رودخونه و ... و مهمتر از همه بدون پرداخت هیچ اجاره ای صاحب چنین دفتر کار بزرگی بشی! چه لذتی داره راه رفتن  و تصمیم گرفتن توی این دفتر کار...

هر کسی شانس داشتن این دفتر کار رو نداره! ولی من دارم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 15:43  توسط سانی  | 

                                         

 

هه! بعد از ۲ روز بازنشسته شدم!  انرژیم فقط به اندازه 2 روز بود! قبول کنید که از 5 صبح تا 9 شب سرپا بودن آدم سالم رو هم از پا درمیاره! من که جای خود!

نتونستم ادامه بدم! فعلن بی خیال کار اضافه! همون پروژه ها و پایان نامه برای این 6 ماه کافیه! البته هنوز بهشون اعلام نکردم که نمیام! این تصمیم رو همین الان و با مشورت با پدرم گرفتم.

 

                 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 21:27  توسط سانی  | 

در راستای خراب شدن بلاگ رولینگ و اینکه هر بار که پینگ می کنید توی صفحه پینگش میگه پینگ موفق بوده ولی با این وجود لینکها بالا نمیاد، من یه ایمیل برای آقای بلاگ رولینگ زدم! (چرا آقا؟ چون آقایون کلا بی نظم و انضباطن و اغلب اوقات قاط می زنن! ) موقعی که ایمیل سند شد یه پیام داد که ایمیل شما ارسال شد ولی هنوز جوابی نگرفتم! حالا نمی دونم ایمیل خوندنشونم مثه پینگشونه یا اینکه نه! جواب میدن یا اگه هم جواب ندن لااقل مشکل رو بررسی می کنن! حالا یه پشنهاد دارم... این همه وبلاگ نویس هستیم چطوره هر کی یه ایمیل به همین مضمون به بلاگ رولینگ بزنه شاید یه تعمیرات اساسی برای این سایت نگون بخت انجام بدن و مشکل ما هم حل بشه!

پیوست: خیلی کم کار و گرفتاری داشتم، از طرف یه شرکتی هم دعوت به کار شدم. هر چی هم بهانه آوردم که دعوتشون رو رد کنم، نشد. همه شرایطم رو پذیرفتند. بهانه ای نموده که نگرفته باشم. دیگه باید برم و این یعنی صبح زود از خواب پاشدن که کار بسیار مشکلیه! امیدوارم با این همه کار و درس، انرژی کم نیارم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 18:45  توسط سانی  | 

سلام

دیروز پریروز وبلاگ دو تا از دوستان وبلاگی رو می خوندم که نوشته هاشون حسابی منو به فکر فرو برده! آقای بُلکُم و مسعود خان با دلایل منطقی که در نوشته هاشون خوندم با وبلاگ نویسی خداحافظی کردن و فضای وبلاگستان رو بیمار دونستن! بُلکُم به نظر من یک نویسنده خیلی تواناست. قلم خوب و گیرایی داره و نوشته هاش همیشه منو به یاد نوشته های یکی می انداخت که نمی دونم کی بود و تا حالا هم نفهمیدم و از این به بعد هم با ننوشتنش این فرصت رو از من گرفت که ببینم کیه که قلم بُلکُم شبیه قلم اونه! مسعود هم نوشته های طنز گونه اش روحیه منو شاد می کرد به طوری که الان واقعا و از ته دل از ننوشتن این دو تا دوست ناراحتم. البته دلایلشون برای خودشون کافی بوده و من هم به نظر اونها احترام می گذارم و بعضی دلایل اونها رو قبول دارم و اینم می دونم که این خودخواهی منه که می خوام اونها باشن و بنویسن تا من از نوشته هاشون لذت ببرم.

من فقط این پست رو نوشتم که به این دو تا دوستم بگم، رفتید؟ خدا به همراهتون! ولی همیشه یادتون باشه به خاطر یه بی نماز در مسجدو نمی بندن! اگه کسایی هستن که دروغ می گن یا مسخره بازی در میارن یا انتظار دید و بازدید متقابل دارن یا فضای وبلاگستان بیماره یا... تعداد انگشت شماری هم هستن که هر از چند گاهی منتظر نوشته هاتون هستن و از خوندن اونها غرق در غرور میشن که چه دوستان ندیده خوبی دارن... چرا به جای اینکه بزارید برید و این فضا رو ترک کنید، سعی در درست کردن این فضا نمی کنید؟ گرچه شاید با این پست های آخر سعی در اصلاح این فضای مجازی که نمودی از دنیای واقعی هست داشتید...

من حدود 4 سال هست که در این فضای مجازی می نویسم خودتون هم شاهدید بارها هم خداحافظی کردم و رفتم ولی بعد از مدتی برگشتم. با انواع آدمها سر و کار داشتم. راستگو، دروغگو، احساساتی (مثل خودم که ضربه های زیادی هم از این خصلتم خوردم ولی درس گرفتم)، پرتوقع، قانع، خودخواه (که این دسته تعدادشون کم نیست) و خلاصه به اندازه همه آدمای موجود در این فضا، خصلتهاشونو رو دیدم و باهاشون برخورد داشتم. درسهایی که از رابطه با این آدمها گرفتم خیلی خوب بوده شاید با خیلی هاشون به قهر جدا شدم ولی الان از تک تکشون ممنونم که هر کدوم درس بزرگی به من دادن که توی دنیای واقعی در رفتار با آدمهای واقعی به کار می برم و این برام خیلی ارزشمنده...

بُلکُم جان شاید به نظر تو "وبلاگ نویسی كاري كاملن بي‌فايده است" ولی اگه یه کم، فقط یه کم بیشتر فکر کنی می بینی که اینجوری ها هم نیست! البته دوستان تو رو نمی دونم ولی من دوستان خوبی داشتم که از با اونها بودن و نوشته هاشون رو خوندن خیلی چیزها یاد گرفتم که صد البته تو هم یکی از اونها بودی. من هم مثل تو معتقدم "دروغ توي دنياي مجازي هم دورغ است و از زشتي‌اش چيزي كم نمي‌شود. دروغ زشت است" ولی آیا تو می تونی جلوی آدمهایی رو که از نظر روانی، بیمار و دروغگو هستند رو بگیری؟ قبول دارم که "بلاگستان ما بيمار است. همان‌طور كه دانش‌گاه‌مان، مدرسه‌مان، بازار و خيابان و كوچه‌مان." ولی آیا تو توی همین دانشگاه بیمار درس نمی خونی؟ یا در این جامعه بیمار زندگی نمی کنی؟ البته که درس می خونی و زندگی می کنی! پس نباید به بهانه بیمار بودن وبلاگستان، این جا رو ترک کنی همونجور که جامعه و دانشگاه رو ترک نکردی! رفتن تو از این فضای مجازی (قبلا فکر می کردم این جا با دنیای واقعی فرق داره ولی مدتهاست فهمیدم که آدمهای این جامعه همون آدمهای دنیای واقعی هستن با ماسکی بر روی صورت) به معنی پاک کردن صورت مسئله است نه حل مسئله! فکر می کنی یک جامعه رو چگونه میشه اصلاح کرد؟ اصلا میشه؟ به نظر من میشه! وقتی جامعه رو به تکه های کوچیک تقسیم کنیم و تکه تکه به اصلاح اون بپردازیم این قطره قطره ها جمع میشن و دریا میشن و کم کم کل جامعه و آدمهاش اصلاح میشن! زمان می بره! شاید قرن ها! شاید ما نباشیم که اون جامعه آرمانی و مدینه فاضله رو ببینیم ولی بالاخره ایجاد میشه! اگه تو بذاری بری! مسعود هم بره و بعد از اون هم 4 تا دوست خوب دیگه هم به پیروی از شماها برن می دونی چی میشه؟ می دونم که می دونی! این فضای مجازی از اینی هم که هست کثیف تر و زشت تر میشه و آدمهاش به خودشون اجازه میدن هر غلطی بکنن!

دو کلام هم با تو مسعود خان گودرزی...

مسعود جان نوشتی که "بعضی اوقات هم که از دلتنگی هام می نوشتم و کامنت های همدردی دیگران رو می دیدم ، آروم می شدم و احساس می کردم توی این تونل تاریک صداهایی می شنوم که نشون میده یه کسایی باهام هم سفرند." فکر می کنی این حس دروغه؟ نه! نیست! فکر می کنی حماقت بود که دل خوش کرده بودی به همدردی بعضی کامنتها؟ نه! به نظرم حماقت نبود. شاید تعدادیش اینگونه بود ولی همش نه! خیلی ها واقعا از ته دل و احساسشون برات می نوشتن. شاید من چون دوستانی با این صفای دل دارم اینگونه فکر می کنم! اگر نوشته ها و نظرات منتشر نشده و خصوصی بعضی دوستانم رو برات نشون بدم می بینی که واقعا همدردیه نه تظاهر!

مسعود جان اینجا هم نوشتی: "نوشتن توی اینجایی که بعضی اوقات یه نفر ندیده و نشناخته خودش رو خواهر دلسوزت معرفی می کنه، یا با یه اسم عجیب و غریب و هویتی مجهول میاد و میشاشه به عقایدت اشتباهه. نوشتن توی اینجایی که یه نفر بدون دیدن شما و فقط با شنیدن یه سری تعریف های اغراق آمیز بهتون علاقه مند می شه و براتون کامنت خصوصی عاشقانه میذاره و آی دی میده ، مسخره وخنده داره." قبول دارم مسخره است! خنده داره! ولی خودت گفتی یه نفر! آیا اون یه نفر اینقدر ارزش داره که تو دیگه برای بقیه دوستانت هم ننویسی و همه رو محروم کنی؟!

من هم اینجا می خوام به اعترافی بکنم مدتهاست حس سابق وبلاگ نوشتن رو ندارم. مدتهاست نوشته هام از دل بر نمیاد! اینو هم خودم می دونم و هم دوستان همراهی که مدتهاست با هم بودیم! دلیل نوشتن این روزها فقط و فقط تعداد انگشت شماری از دوستانم هستند که رابطه دوستی محکمی باهاشون دارم و می دونم که از نبودن و ننوشتن من غصه میخورن! پست های اخیر منو اگه نگاه کنید هیچ ارزش فرهنگی یا علمی ندارن. فقط اعلام حضوره که بگم: "سانی هست و هنوز داره نفس می کشه!" هیچ وقت سعی نکردم توی نوشته هام خودستایی کنم! با اینکه از خیلی از بچه های وبلاگستان بزرگترم، همیشه سعی کردم ازشون یاد بگیرم! کار و درسم رو در کنار این نوشتن ادامه می دم و دوست دارم به هدفها و آرزوهایی که یه زمانی بیماریم سد راهشون بود برسم. بدون اغراق میگم که اگر 4 سال پیش این وبلاگستان نبود شاید من هم نبودم! فکر بیماری تا جایی منو غرق کرده بود که خودم رو نابود شده میدیدم ولی از اون موقع تا به حال وقتی به عقب برمیگردم می بینم که درسته که فضای نامناسب مجازی ضربه های روحی زیادی به من زده، ولی باعث شد به خیلی چیزهایی که فکر می کردم با این شرایطم امکان رسیدن به اونها وجود نداره، برسم!

الان هم دیگه به جایی رسیدم که بدون این فضا بتونم زندگی کنم و ادامه بدم تا به بقیه آرزوهام برسم. ولی تعلق خاطری که به اینجا و بعضی آدمهاش دارم و خاطرات خوب و بدی که از اینجا دارم یه جورایی پاهامو بسته و منو اینجا نگه داشته! وقتی یاد شهرزاد و دوستان از دست رفته ام می افتم میبینم که چه آدمهایی بودن که با صفای دل و پاکی روح به من کمک کردن! آرام جانم بودن و همراه و همدمم! شما فکر می کنید میشه صفای روح این دوستان انگشت شمار رو زیر پا گذاشت و رفت؟! من نمی تونم! شما می تونید؟! سعی ندارم تصمیمتون رو عوض کنم ولی برگردید و با نوشته های خوبتون به اعتلای این فضای نه چندان سالم کمک کنید. من مطمئنم آدمهای دوست داشتنی هستن که توی این فضا راست میگن، راست می نویسن و واقعیات رو میگن ولو با اسم های غیر واقعی...

در نهایت برای شما دو تا دوست بی نظیر و همه دوستان خوب و بد جامعه مجازی آرزوی سلامتی و موفقیت می کنم و امیدوارم همه تلاش کنیم تا یه جامعه سالم و بدون دروغ داشته باشیم و سعی کنیم اگه کمبودی داریم در جهت رفعش بر بیایم نه با نوشته های دروغ خودمون رو بالا ببریم و دیگران رو گول بزنیم که این چیزی از مشکل ما حل نمیکنه...

پیوست: نوشته خیلی طولانیی شد ولی فکر کنم ارزش یک بار خوندن رو داشته باشه! و البته خوشحال میشم نظراتتون رو راجع به این مطلب بدونم که اگر من اشتباه می کنم از این اشتباه در بیام!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 11:15  توسط سانی  | 

                                     

 

این لیوان خیلی قشنگ هدیه دوست نازنینم شهلا الهه مهر. گذاشتمش روی میزکارم جلوی چشمم تا همیشه یاد این دوست گلم باشم که دنیای مهربونیه.  به این بهونه می خوام بهش بگم که شهلا جونم تولدت مبارک. امیدوارم زودتر از شر ام اس نجات پیدا کنی و با قدرتی که داری زود زود شکستش بدی.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 14:15  توسط سانی  | 

رفتم 3 تا کتاب درسی خریدم جمعش شده سی هزار تومان! بعد میگن چرا اینقدر میزان مطالعه در جامعه کمه و انگیزه وجود نداره و سطح سواد اومده پایین! حالا من هیچی، آخه مگه یه دانشجو که بیکارم هست چقدر درآمد داره که بتونه این کتابها رو تهیه کنه و بخره و بخونه؟!

 

پیوست: چقدر این دو تا پست آخرم مادی شده!

 

پیوست پریم: این بلاگ رولینگ یا همه رو با هم پینگ می کنه یا هیچکی رو پینگ نمی کنه یا پارتی بازی می کنه و منتخب پینگ می کنه! چه وضعشه؟! اینجا هم رانت خواری و پارتی بازی؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 13:6  توسط سانی  | 

سلام

چقدر لباس بچه گرونه! دیروز رفتم برای برادر زاده ام شلوار بخرم. شنیده بودم لباس فروشی رولان معروف و خوبه! رفتم اونجا! با اون تابلوی قرمزش!  لباس زیاد جالب انگیزناک نداشت! بیشتر لباسهاش هم دخترونه بود که به درد من نمی خورد. براش یه شلوار (یه بلر مخمل قرمز مخصوص 9 تا 12 ماه) خریدم یه کف دست هم پارچه نبرده بود ولی قیمتش خدا تومن! شنیدم جنس این لباس ها از کتون مصری هست که پنبه هاش به همین رنگهایی که وجود داره کاشته میشه و علت گرونی لباس ها هم همینه. با اینکه کلی پول دادم ولی پشیمون نیستم چون شلوارش خیلی خوشگل بود و عالیجناب با پوشیدنش خیلی خوش تیپ میشن! برم برای جیگر طلاییم  اسپند دود کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 8:1  توسط سانی  | 

سلام

مسافرت بدی نبود ولی دوست داشتم بیشتر استراحت کنم. خستگی هنوز توی بدنم هست. این پست فقط اعلام حضور بود. میام می نویسم. ممنون به خاطر محبت هاتون...

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 22:1  توسط سانی  | 

نیست تردید

 

زمستان گُذرد بار دِگر

 

وَز پِیَش

 

پیک بهار

 

با هزاران گل سرخ

 

بی گُمان

 

می آید...

 

پیوست: یه 4- 5 روزی نیستم!

 

پیوست پریم: وبلاگ مامان و گلک هم درست شد!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 13:41  توسط سانی  | 

یکی نیست بگه آخه بچه جون! برای استاد ایمیل میزنی، بزن! ولی دیگه آخرش ننویس: با تشکر، سانی!!!  

پیوست: امان از این عجله! اینقدر کار ریختم دور و برم که مجبورم روی تک تک ثانیه هامم حساب کنم!!! هم داشتم وبلاگ می خوندم و کامنت می ذاشتم و هم برای استاد ایمیل می زدم و هم چت می کردم. خوب قاطی شد دیگه! یه لحظه فکر کردم استاد دوستمه و وقتی سند رو زدم تازه فهمیدم ای داد بیداد...!

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 16:41  توسط سانی  | 

سلام
اين داستان را بخوان:

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم. هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.

قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم.

بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را میداند.

اسم این موجود اطلاعات لطفاً بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد.

ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد.

بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود. رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.

دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد.  انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم. تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم. تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفاً. صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت: اطلاعات.

انگشتم درد گرفته... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود، اشکهایم سرازیر شد.

پرسید مامانت خانه نیست؟

گفتم که هیچکس خانه نیست.

پرسید خونریزی داری؟

جواب دادم: نه، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم.

پرسید: دستت به جا یخی میرسد؟

گفتم که می توانم درش را باز کنم.

صدا گفت: برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار.

 یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت: اطلاعات! پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند؟ و او جوابم را داد. بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفاً تماس میگرفتم
سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست. سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد. او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم.
روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفاً تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم. او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عموماً بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند. ولی من راضی نشدم.

پرسیدم: چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند؟

فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید، چون که گفت: عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم. دلم خیلی برای دوستم تنگ شد. اطلاعات لطفاً متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم.

وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم. در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم.
احساس می کردم که اطلاعات لطفاً چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد
سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد. ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم: اطلاعات لطفاً.
صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش، پاسخ داد اطلاعات! ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟

سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت: فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده. خندیدم و گفتم: پس خودت هستی، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی؟

گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم.

به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم. پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم؟

گفت: لطفاً این کار را بکن، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم.

سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم.

یک صدای نا آشنا پاسخ داد: اطلاعات!

گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم.

پرسید: دوستش هستید؟

گفتم: بله یک دوست بسیار قدیمی.

گفت: متاسفم، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت... قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت: صبر کنید، ماری برای شما پیغامی گذاشته، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم، بگذارید بخوانمش صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای ناآشنا خواند:

به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند...

به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند...

به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند...

به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند...

به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند...

خودش منظورم را می فهمد...

 

پیوست: دکتر جان ممنون از محبتت به خاطر ارسال این داستان. اونجوری توی کامنتها راحت نمیشد خوند. برای دوستانم هم سخت بود. بهتر دیدم به صورت یه پست بذارم که همه استفاده کنن. دلم برای ماری مهربون سوخت و این جمله آخرش بسیار تاثیر گذار بود...

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 14:34  توسط سانی  | 

عمر عقاب از همه پرندگان نوع خود درازتر است. عقاب میتواند تا 70 سال زندگی کند ولی برای این که به این سن برسد باید تصمیم دشواری بگیرد.

زمانی که عقاب به 40 سالگی میرسد، چنگالهای بلند و انعطاف پذیرش دیگر نمیتوانند طعمه را گرفته و نگاه دارند. نوک بلند و تیزش خمیده و کند میشود، شه بالهای کهنسالش بر اثر کلفت شدن پرها به سینه اش میچسبند و پرواز برای عقاب دشوار میگردد.

در این هنگام، عقاب تنها دو گزینه در پیش روی دارد. یا باید بمیرد و یا آن که فرآیند دردناکی را که 150 روز به درازا میکشد پذیرا گردد.

برای گذرانیدن این فرآیند، عقاب باید به نوک کوهی که در آنجا آشیانه دارد پرواز کند. در آنجا عقاب نوکش را آن قدر به سنگ میکوبد تا نوکش از جای کنده شود. پس از کنده شدن نوکش، عقاب باید صبر کند تا نوک تازه ای در جای نوک کهنه رشد کند، سپس باید چنگالهایش را از جای بر کند. زمانی که به جای چنگالهای کنده شده، چنگال های تازه ای درآیند، آن وقت عقاب شروع به کندن همه پرهای قدیمی اش میکند.

سرانجام، پس از 5 ماه عقاب پروازی را که تولد دوباره نام دارد، آغاز کرده و 30 سال دیگر زندگی میکند.

 

چرا این دگرگونی ضروری است ؟

 

بیشتر وقت ها برای بقا ، ما باید فرایند دگرگونی را آغاز کنیم.                              

گاهی وقتها باید از خاطرات قدیمی، عادتهای کهنه و سنتهای گذشته رها شویم .

تنها زمانی که از سنگینی بارهای گذشته آزاد شویم، میتوانیم از فرصتهای زمان حال بهره مند گردیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 21:20  توسط سانی  | 

رنگ سیاه همیشه برام آزار دهنده بوده و از دست دادن یه دوست آزار دهنده تر! ولی با تقدیر نمیشه جنگید! میشه؟! ممنون که این وبلاگ مشکی و نوشته های تلخم رو تحمل می کنید و می دونم از یه سانی که برای رفتن یه دوست غمگینه، انتظار شیرین بودن رو ندارید!

می خوام به گلک بگم: نازنین! می فهمم که از دست دادن مادر غم خیلی بزرگیه! گلکم! این درد رو با من تقسیم کن و روی شونه های من هم حساب کن! تحمل این درد برای شونه های کوچیک تو خیلی سخته! من مطمئنم شهرزاد نازنین دوست داره صورت تو گلکِ قشنگش همیشه پُرطراوت و خندان باشه! شهرزادِ قصه های هزار و یک شبِ تو نمیخواد که تو زیر بار این درد شکسته بشی... پس قوی باش دوستِ کوچولوی من...

پیوست: یه کم زمان می بره تا حال و هوای نوشته هام تغییر کنه. ولی باید زودِ زود شرایط رو به حالت عادی برگردونم تا بتونم کمی مفید باشم... دِن آی ویل دو مای بِست!

 

مراسم هفتمین روز درگذشت شهرزاد ادراکي

چهارشنبه ساعت 3- 5 بر سر مزارش (تازه آباد رشت)

 

آدرس منزلشم هست اگر کسی خواست بگه در اختیارش می ذارم...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 8:53  توسط سانی  | 

دوستی گفته بود: " این روزهای پاییزی با هر چه شروع شد، با "مهر" نبود " ...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 14:54  توسط سانی  | 

گلک نازنین... دیروز صبح وقتی اون خبر رو خوندم باورم نشد. یه اس ام اس دادم برای بانوی ماه و آب... جوابی نیومد. یکی دیگه... بازم سکوت... شمارشو گرفتم... بانو؟ خبر درسته؟ بانو پرسید: چی سانی؟ گفتم: شهرزاد... گفت:  شهرزاد چی؟ گفتم: رفت؟ بانو قطع کرد. بعد از چند دقیقه دوباره زنگ زد: گفت: آره سانی! شهرزاد برای همیشه خوابید...

گلکم دیروز وبلاگ مادر جلوی چشمم باز بود نوشته های شهرزادو می خوندم و اشک می ریختم. کار دیگه ای از دستم بر نمی اومد نه قدرت تلفن زدن داشتم (تلفن می زدم چی می گفتم؟) و نه میتونستم بیام اونجا و تسلی خاطرت بشم. این نوشته گوشه وبلاگتون که مدتهاست یاد تو و شهرزاد رو در دلم به مهربانی زنده می کنه رو خوندم...


ننه سرما خدا نگه دار
صدای پای بهار می آید
ننه سرما بخواب
سر وصدای آمدن پرستوها بی خوابت نکند
غنچه ها می خندند
سبز ها با آرزوهای زیبا می آیند
ننه سرما بخواب
ننه سرما
زنی در روزهای بهار می آید
او مادر است
مثل تو مهربان
نگران نباش او مادر من است
مثل بهار
سبز است... مهربان

 

فقط می تونم بگم نگران نباش گلکم... جای شهرزاد توی همون باغهای بهاری بهشتی امن و راحته و دیگه هرگز درد نمیکشه، دیگه راحت راحت نفس می کشه و نفسهاش هیچ وقت خسته نیست. یادش همیشه در دل همه دوستانش جاری و باقیه. فقط تو قوی باش و صبور که مادر از تو همینو میخواد...

 

چند تا از نوشته های شهرزاد رو به یادش مرور می کنیم:

 

عروسکم بخواب... روی بالش مخمل آبیت. بخواب... روی بالهای سفید کبوتران

تو این شبهای بلند... تو این آسمان سرخ بی ستاره... بخواب

دلتو بسپار به صدای تارم... به نوازش دستان دورم

به قلبم که لبریز از مهر توست

عروسکم بخواب

پشت پلک هات فرشته ها منتظرند

تا تو را با دستان مهربان خدا آشتی دهند

عروسکم بخواب...

 

پست روز بیستم اسفند 1384:

 

خودم را به باد سپرده ام

به این روزها

روزهایی که تند تند می دوند انگاری از ماندن وساکن شدن می ترسند

می خواهم بروم

همسفر باد شوم

از شمال به جنوب...

از شرق به غرب...

غربت  ماندن سخت آزارم می دهد

به او گفتم :...

این روزها بوی انتظار می دهد

بوی بنفشه...

بنفشه، غصه هایت... غم قصه هایت بوی خاک می دهد

اما

روحت  آسمانیست....

دیارم  غربت را چون تو

به من تزریق کرد

در ترک دیار م... بیا همسفر شویم

قلبم را به بی تو بودن

و شبهایم رابه بی ستاره گی

آراسته ام...

میل سفر دارم...میل سفر داری؟!

از میان تمام  داشتن های م ا ن

از میان تمام نداشتن های م ا ن

باد مرا ببر...

باد ما را ببر...

 

*******************

خودم را به  "ب ا د" سپرده ام

 

و این هم آخرین پست شهرزاد در روز پنجشنبه نهم آذر 1385 در وبلاگش. وبلاگی که دیگه هیچ وقت توسط شهرزاد مهربون قصه های هزار و یک شب به روز نخواهد شد...

سهم من است...
روزهاییست که در پیچ و خم تقویم زمانه
راه گم کرده است
نفس خسته ایی که نمیداند
دم و بازدم کدام است
آری سهم من است...
قطره خونی آلوده در آغوش یک همخوابگی خاموش
سایه ی فراموش شده بر دیوار خاکستری
وارث آسمان... با ستاره ی شکسته در دستانم
وارث زمین... با تقدیری لبریز از هوای کویرم
سهم من گم شدن در خود... در فریاد خسته ی روزگار است
مشتاق رفتنم... پر کشیدن در دیار رهایی

یادش به خیر و روحش آرام...

 

پیوست:

 

باز پاییز است
باز این دل از غمی دیرینه لبریز است
باز می لرزد بخود سرشاخه های بید سرگردان
باز میریزد فرو بر چهره ام باران
باز رنجورم ، خداوندا ، پریشانم
باز می بینم که بی تابانه گریانم

باز پاییز است
باز این دنیا غم انگیز است
باز پاییز است و هنگام جدائی ها
باز پاییز است و مرگ آشنائی ها .

« هما میرافشار »

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 11:16  توسط سانی  |