تبليغاتX
دست نوشته های یک فلفل کوچولوی شیرین

ای ماه!

تو چرا باید به همسایه من الهام بخشی

که تمام شب را در فلوت خود بدمد؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 7:45  توسط سانی  | 

"می خواهم دمی بیاسایم
دمی
دقیقه ای
قرنی..."

 

پیوست: جواب پست قبل پزشکان! بدون استثنا!!! از همه دوستان پزشک هم معذرت می خوام. واقعا هیچ وقت از این قشر برای درمان بیماری هیچ خیری ندیدم!

 

پیوست پریم: برای یه پسر کوچولو که اسیر دست این جلادا شده دعا کنید!  اون خیلی کوچیکه! دستای کوچولوشو ببینین!

 

                                

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 6:55  توسط سانی  | 

محل نقطه چین را تکمیل کنید:

 

همهٔ ........ یک سری حیوان حریص، حسود، مغرور، پول دوست، هوس باز، منحرف هستند و هیچ کاری به جز خالی کردن جیب مردم بدبخت بلد نیستند.

پیوست: هیچ چی!  تاکید می کنم همه!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 7:57  توسط سانی  | 

دختران شالیکار،

تنها،

آوازهایشان گل آلود نیست...

 

پیوست ویژه:

 

 گنجیشک... لالا... سنجاب... لالا...

 

از وبلاگ آرش مهربون  گرفتم. دلم نیومد شما نشنوید. حتما دانلود کنید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 6:56  توسط سانی  | 

با دیدن این دو تا عروسک (مخصوصا آقا شیره)  در اوج ناراحتی خنده ام می گیره و غم از یادم میره! شاید شما هم ...!

پیوست: یه جا شنیدم اگه فکر بیماریتو نکنی بیماری خودش روشو کم می کنه میره!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 1:55  توسط سانی  | 

به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر سفر نکنی،
اگر چیزی نخوانی،

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

اگر از خودت قدردانی نکنی.

به آرامی آغاز به مردن می کنی

زمانیکه خودباوری را در خودت بکشی،

وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند

به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر برده عادات خود شوی،

اگر همیشه از یک راه تکراری بروی...

اگر روزمرگی را تغییر ندهی

اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی

تو به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر از شور و حرارت،

از احساسات سرکش،

و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا می دارند

و ضربان قلبت را تندتر می کنند،

دوری کنی...

تو به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی

اگر ورای رویاها نروی،

اگر به خودت اجازه ندهی

که حداقل یکبار در تمام زندگیت

ورای مصلحت اندیشی بروی....

امروز زندگی را آغاز کن!

امروز مخاطره کن!

امروز کاری بکن!

نگذار که به آرامی بمیری...

شادی را فراموش نکن!

 

Pablo Neruda (Chilean writer)

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 12:50  توسط سانی  | 

هر چي ازت دورتر مي شم بيشتر تو تير رس ات هستم.
لعنت به اين حيات.
پیوست: امروز معلوم نبود توی شهر چه خبره؟ همه جا یه عالمه نیروی پلیس ریخته بود و البته منم بی نصیب نموندم و به خاطر نبستن کمربند ایمنی، توسط یک پلیس خیرندیده ، 40000 ریال جریمه شدم!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 23:46  توسط سانی  | 

یه جور پشه هم جدیداً اومده که فقط شبا به ساعد دست حمله ور می شه و هیچ جوره نمی ذاره بخوابم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 0:45  توسط سانی  | 

می گفت: برای رسیدن به شاهزاده باید هزاران هزار قورباغه رو ببوسی!!! می دونی که یعنی چی؟

گفتم: اوهوووووم! می دونم!

پیوست: دیروز کلاس دوممون تشکیل نشد با یکی از همکلاسی ها که دوستمم هست یه عالمه پیاده رفتیم! کنار نیزار و باتلاق و صدای آب را شنیدیم و "سمفوني هماهنگ قورباغه هاي عاشق" را ...  با اینکه بعد از رسیدن به خونه رمقی توی پاهام نبود ولی روحم صیقل داده شده بود! خیلی هم دیر برگشتم خونه... تقریبا موبایل بارون شده بودم و دوباره نگرانی پدر و مادر!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 8:36  توسط سانی  | 

یارو با خانومش میره مکه! حاج آقا و حاج خانوم میشن! بعد هر روز صبح زود یه بلندگو می زارن توی خونه اشون با میکروفون... دعای نمی دونم چی رو برای همه محله پخش می کنن! آخه پدرت خوب! مادرت خوب! این رسمشه؟ کارت درسته؟ از ساعت 6 صبح مردمو با اون صدای بلند از خواب بیدار کنی؟ هر روز صبح باید با اون صدا از خواب بیدار شم! این میشه که ذهنم میشه پر آشفتگی + یه سری کارهایی که ذهن خودمو مشغول کرده. هیچی هم نمیشه بهشون گفت. فردا پس فردا میرن برای آدم پاپوش دۥرۥس می کنن! بیا و ببین! ای آدمای متظاهر! حجتون قبول نیست! اینو قول میدم! قول میدم! حالا تو هی برو تظاهر کن و مردم آزاری کن! ببین میری به اون بهشتی که خدا بهت وعده داده!!!! جات قعر جهنمه! نمی دونم تا کی مردم می خوان نون این تظاهر کردنشون رو بخورن! توی محل کار سابقم هم داشتیم کسایی رو که موقع اذان ظهر پاشنه های کفششونو می خوابوندن، جورابا توی جیب در حالی که سرش از جیب بیرون بود، آستین ها تا کجا بالا و برای گرفتن وضو توی اداره راه می افتادن! رئیس بودنا همه فوق لیسانسو تحصیل کرده! ولی خوب ...

پیوست: می دونم اون همسایه اینجا رو نمی خونه ولی به زبون خودش نوشتم برای این که خیلی عصبانیم!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 11:16  توسط سانی  | 

 تو ناخود آگاهم سنگ پا گم شده.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 7:53  توسط سانی  | 

 

دامون عزیز تولدت مبارک!

دوستای مهربونم... تولده هااااا! درسته بدون کیک و شیرینیه!  ولی آهنگ که داره! دلتون میاد قر نداده از اینجا برید!؟

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 18:50  توسط سانی  | 

کانال یک تلویزیون داشت یه برنامه نشون میداد که نیروی انتظامی فروشگاههایی رو که مانتوهای کوتاه می فروختن و فروشنده هاش حجاب اسلامی رو رعایت نکردن و اینا رو پلمب می کرد! به تولیدی های لباس هم مراجعه می کرد و از اونا می خواست که مانتوهای بلند بدوزن که مردم مجبور بشن از اون مانتوها استفاده کنن! نمی دونم کت و شلوار و کت و دامن مرتب و پوشیده چه اشکالی داره که مردم مجبور بشن اون مانتوهای بلند مشکی رو توی این گرمای تابستون تحمل کنن! به خدا ظلمه! از بس بعضی ها با این لباس پوشیدناشون شورشو در آوردن حالا باید خشک و تر با هم بسوزن! تا مجبور نباشم از خونه بیرون نمی رم چون هوا اینقدر گرمه با اون همه لباس تیره دخلم میاد! جرات هم ندارم لباس رنگ روشن بپوشم که گیر می دن! جالب این جاست به آدمای عادی زورشون بیشتر میرسه تا اونا که باید!

اضافه کنم که توی یه کشور اسلامی باید قوانین اون کشور رعایت بشه و من با حجاب اسلامی مخالف نیستم ولی وقتی رنگ زرد و سفید و سبز رو پیامبرمون استفاده می کردن و توصیه هم می کردن که رنگهای شاد بپوشیم و رنگ سیاه مکروه بوده حالا چرا باید رنگهای تیره استفاده بشه اونم توی این گرما؟!

پیوست فیل تری: فرانکلین جون و دزدکی وبلاگهاتون برام فیل تره! تازه به نرم افزارم دانلود کردم با اونم باز نمیشه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 14:57  توسط سانی  | 

اون موقع هايي که دنيا سکوت مي کنه رو خيلي دوست دارم...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 6:32  توسط سانی  |