تبليغاتX
دست نوشته های یک فلفل کوچولوی شیرین

بازم زمان عریان ِ دلشوره و دلواپسی، فصل تازه ی رنگین کمونای هفت پر ِ لبریز ِ آوازو شروع کرد!
بازم آخرای سرنوشت ِزمستون شد و بهونه ی بهار، توی گوشه گوشه های غبار گرفته پیچید و همه ی شور زندگی رو به اتفاق های کهنه اضافه کرد!
بازم زمین چرخید و دقیقه های رفته رو توی خیال خاک و خاطره دفن کرد!
بازم دست خستگی، از سرشت  ِ سرنوشت ِ برف و بارون برداشته شد!
بازم تن فرسودگی های خیابون، توی دو دو زدن ِ قدم های پر از شتاب ِ رسیدن، نفس تازه کرد!
بازم التهاب ِ حلول ِ سیصد و شصت و پنج تقدیر ِ به بازی گرفته نشده، توی اعماق بی قراری ها جا خوش کرد و ضربان تندِ دل دل زدنا، از اعماق ِ سکوت تا دیواره های ادراک ِ "یا مقلب القلوب و البصار" بالا رفت!
بازم حوالی طواف ِ طایفه های چکاوک و چلچله، پنجره ها، رو به تماشای رویش باز شدن!
بازم قداست ِ قاموس ِ ماوراء، تجلی ِ خدا رو توی پچ پچ ِ جوونه های تاک و توت، به ابدیت ِ یک حماسه تبدیل کرد!
بازم پیامبر ِ گهواره ی رخوت زده ی زمین، پنجره ها رو رو به سمت ِ ضیافت ِ نسل ِ مریم و رازقی، باز کرد!
بازم ناب ِ نجوای طغیان زده ی مهربونی، انعکاس ِ شوریده ی تلخ ترین لهجه ها رو از یاد ِ آیینه ها برد!
بازم خدا، فرجام ِ هم جواری ِ مدام ِ سبزینه های ابدیت رو با دستهای خودش به فرشته های در اوج تمنای تازگی مونده، هدیه کرد!

تکرارهای تازگی، مستی ِ معاد ِ متبرک ِ شرابستان ِ اشراق، گوارای حیرانی ِ چشمان ِ آیینه خیزتان!
به یاد یلدا
  و همه اونایی که چه توی دنیای مجازی و چه توی دنیای واقعی دیگه حضور ندارن!
سال دیگه اگه عمری بود می بینمتون!

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 10:35  توسط سانی  | 


فکر کنم در نوع خودش بی نظیره! یه مکالمه تلفنی 81 دقیقه ای!  اونم یه بحث کاملا جدی با یه کسی که بار اوله باهاش حرف می زنی! اگه بی نظیره برم توی کتاب رکوردهای گینس ثبتش کنم!؟


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 9:35  توسط سانی  | 


جریان سرباز اشکانی رو می دونین؟ شنیدم اون زمانا همه رو دور می زده!  حالا سوال من اینه؟! چه جوری میشه یه سرباز اشکانی رو دور زد؟!

پیوست: در مورد سورنا سردار ایرانی بخونید!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 10:12  توسط سانی  | 


تجربه کردی هر کاری که مربوط به تو نباشه و یک بار به خاطر لطف و پیشبرد سریع کارها انجامش بدی وظیفه ات میشه؟!  توی محل کارم یه سری کارها بود که به خاطر اینکه کار لنگ نمونه چون از عهده ام بر می اومد انجام دادم! حالا جالبه که بعد از 4 سال که اینجا بودم مردک یه شرح وظایف برام نوشته که تمام اون کارها شده جزء وظیفه ام!!!  و برای مدیر اداری شرکت هم نامه نوشته که خانوم سانی تعهد کردند که سال 86 این وظایف رو انجام بدن!  من قراردادم در محل کارم آخر اسفند 85 تموم میشه و دیگه هیچ تعهدی بهشون ندارم! کی می تونه منو به زور نگه داره وقتی قراردادی امضاء نکردم؟ حالا از من به شما نصیحت، کاری خارج از شرح وظایفتون انجام ندید که مدیرای این دوره زمونه جنبه لطف کردن رو ندارن!


 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 8:2  توسط سانی  | 


چقدر دلم هوای کوه کرده!  

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 8:30  توسط سانی  | 

 

آدم برای به دست آوردن چیزی که می خواد، باید چیزهای دیگه ای رو فدا کنه! این یه قانونه! قبول نداری؟ اگه قبول داری مثال بزن!

 

                 Normal Distribution

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 8:45  توسط سانی  | 


احساس می کنم تقویم روی میزم این روزا داره تندتر ورق میخوره! دارم به آخراش نزدیک میشم!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 9:6  توسط سانی  | 

 

ببینا  یه بار خواستم بشینم توی خونه و از طریق تلفن بانک قبض هامو پرداخت کنم و دیگه صف طولانی بانک رو تحمل نکنم می دونی چی شد؟ شماره رو گرفتم. خانمه گفت: برای پرداخت قبض از طریق تلفن بانک عدد 5 را فشار دهید.  فشار دادم و گفت: برای پرداخت قبض خود به یکی از شعب بانک مراجعه کنید!!!  نمی گم کدوم بانک بود!  آبروش میره!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 12:40  توسط سانی  | 

 

کاش کسی زنده نبود آن روز
و نمی دید
که آن روز زمین
پشت خمیازه خود انسان داشت
و همان انسان ها
زیر بیداری او خاک شدند
کاش کسی زنده نبود
و نمی دید
که آن روز بلند زیر احساس زمین ویران شد
همه جا توده آوار نشست
و درخشیدن روز
زیر دستان خدا پنهان شد ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 8:43  توسط سانی  | 

                           

مرغ زیرک گر به دام افتد تحمل بایدش ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 8:23  توسط سانی  | 

سلام

پیوست: خودم نیستم. یکی از دوست جونامه!  ضمنا" گاز گرفتن لپ های این تپلی مطلقا" ممنوع است!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 7:37  توسط سانی  | 


وقتی که دوازده شیپورشو برمی داره و محکم توش می دمه، این یعنی اینکه همه باید جمع شن. می گم دوازده، چون کس دیگه ای رو مناسب تر برای این کار سراغ ندارم. بعلاوه دوازده خیلی خوبم شیپور می زنه. کشدار و غمگین، مثل یه مرثیه ی متحرک که آروم از رو گوش جمعیت رد می شه و می ره. خودم چند شب متوالی صدای شیپورشو شنیدم و صورتمو به بالش فشردم. شاید اینم مثل همون ستاره های کوچیک با رنگای جیغ باشه که فقط من دیدمشون و تو. البته این خودش یه داستان جداست. بماند. آره، دوازده شیپور میزنه و همه جمع میشن دورش. طبیعتا، همه میزنن زیر گریه. چون هرکس یک یا چند تا چیز برای گریه کردن داره. صدای شیپور دوازده همه ی این چیزا رو شامل میشه. آره، کسی از قلم نمی افته، و این خوبی شیپور دوازدهه. منم وسط جمعیت می ایستم و بدون اینکه کمترین چیزی برای جلب توجه کسی داشته باشم باهاشون گریه می کنم. از این کار خجالت نمی کشم، کی به کیه. این وسط فقط خود دوازدهه که گاهی زیر چشمی نگام می کنه و چشماشو می بنده و یه نفس سوزناک از دهانه ی شیپورش میده تو. یه جور صدای جیغ که به غم آکنده توی این محشر دامن می زنه. و من، با چشمای خیس و مف آویزون بین جمعیت دنبال تو می گردم.
می گم " عالی بود. "
دوازده دهانه ی شیپورشو پاک میکنه و میگه "جدا" ؟ "
و من صورتمو به بالش فشار میدم و می بینم ستاره های کوچیک با رنگای جیغ از هر طرف پائین می ریزن و تو آروم توی گوشم زمزمه می کنی که " خره، دیدمت. اونجا، وسط جمع. "

 

پیوست: جمله پست قبلی توی کامنت دونی همون پست آخرین جمله!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 7:36  توسط سانی  | 

 
این کلمه ها رو در نظر بگیرید! دوست، پول، فرهنگ، ادب، کار فرهنگی، سختی، تحمل، صبوری، متانت، شخصیت، احترام، ارزش، بدهی، حساسیت، توقع، وقت، اعصاب و ... حالا با اینا یه داستان کوتاه بنویس یا یه جمله کوتاه بگو که این کلمه ها به یه نحوی توش استفاده شده باشه!

پیوست: قرار بود کامنتها فردا تایید بشه ولی به دلیل تمایل زیاد شما و عدم صبوریتون الان میذارم بخونین! فقط بگم تا حالا داستان نزدیک به واقعیت نرسیده! اگه خواستید داستان رو بنویسید از روی قبلی ها نگاه نکنید چون تا این جا ...  

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 7:31  توسط سانی  | 

 

میگه تو دو تا بیماری داری: یکی ام اس و دیگری عقده ی ام اس! آخه چی بهش بگم؟ مثل خودش که اون روز گفت: کاش بدهکار بودی تا حال منو درک می کردی! بهش بگم کاش ام اس داشتی که می فهمیدی من چی می گم یا چرا اینجوریم؟؟! نه! من هیچ وقت این نفرین رو در حق دشمنم هم نمی کنم! به خدا می سپارمت!

پیوست: کاش منم یه کم فقط یه کم خودخواه بودم!  

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 16:0  توسط سانی  | 

 
یه پنگوئن از رو یه تیکه یخ بهم گفت دوسِت دارم و بعدشم بخار شد رفت هوا...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 7:10  توسط سانی  | 

 

حواست باشه وقتی به یکی میگی گور بابای فلانی، فلانی بابای طرف نباشه!  بعدش که متوجه میشی خیلی حس خوبی نداره؛ حکایت یه سطل آب یخه و کله ی تو!

 

توجه توجه:

 

                            

 

 

زمان: 3 - 4 اسفند ماه ، از ساعت 10 الی 17

مکان: انتهای اقدسيه، ابتدای جاده لشگرک، سه راه ازگل، بلواراوشان، کوی جنت، بلوار محک، مجتمع بيمارستانی _ رفاهی محک

تلفن: 22451414

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 8:0  توسط سانی  | 

 

تو سرم کلکسیونی دارم از چیزای بی نهایت لطیف...
می ترسم...

از مواجهه باهاشون می ترسم...

می ترسم از این که حتی برای لحظه ای بکشونمشون بیرون و بهشون اسم نوستالوژی یا واقعیت بدم و زمختی زندگی روشونو خش بندازه ...
دلم نمی خاد مثل من خودشونو مجاب کنن که زمخت باشن...
دلم نمی خاد مثل من بخوان با هر جون کندنی زندگی کنن...

دلم نمی خاد این انبار مهمات لطیف به این زودی ها منفجر بشه...
نه ... دلم نمی خاد...

 

توضیح: این پست غلط املایی نداره!  این نمی خاد همون نمیخوادِ ولی من دوست دارم بنویسم نمی خاد! کامنت راجع به " نمی خاد " قابل قبول نیست!   یکی از دوستای مهببونم (همون مهربون  ) دلخور شده سر همین نمی خاد!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 8:15  توسط سانی  |